از تبتل تا مقامات فنا

به نام آن که جان را فکرت آموخت

در شناخت مولانا (1) قسمت اول

تهیه کننده : حسن حدادی

         مولانا قبل از آنکه سینه اش شرابخانه ی معرفت الهی گردد و شمس عشق از مشرق اقبالش بدمد ، زاهدی با ترس ، سجاده نشینی باوقار ، مرده ای گریان و شمع جمع مقبلان بود . وقتی در چنگال شیخ شیر گیر افتاد ، یوسفی یوسف زاینده ، زنده ای خندان ، عاشقی پران و آفتابی بی سایه شد . او در قماری  پا نهاد که تمام بود و نبودش را دیوانه وار به سیل تند عشق سپرد و خلیل وار به جانب آتش رفت ، داستان این قمار عاشقانه از هر زبان که شنیده می شود نامکرر می نماید و چون قند ذائقه جان را حلاوت می بخشد . سرّ این قمار که در لابه لای  سخنان این دو معدنِ اسرار آمده است ، راز تحول عظیم مولانا را نشان می دهد . این قمار ، قماری است که در آن  شکست، پیروزی بزرگی است .

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش      

بنماند     هیچش    الا   هوس   قمار   دیگر

         در سخنان شمس از ابتدای برخورد با مولانا سه تصویر از مولانا می توان یافت ، اولین تصویر مولانای گرفتار «میان قوم ناهموار » است که خود مولانا اشاره می کند « در بن چاهی بودم نگون »که شمس ماموریت دارد او را از میان این قوم ناهموار نجات دهد .

       این شیخ شیر گیر از شانزده سال پیش مولانا رامی شناخت و پیوسته به دنبال فرصتی بود که مولانا را در دام عشق گرفتار نماید و بند از دست و پای او بگشاید تا این آتشفشان خاموش فوران کند و این مهم نیازمند  زمان بود تا مولانا آنقدر پخته شود که بتواند شمس را دریابد .

 « میلم از اول با تو قوی بود الا می دیدم در مطلع سخنت که آن وقت قابل نبودی این رموز را اگر گفتمی مقدور نشدی آن وقت و این ساعت را به زیان بردمی  » آن گونه که از سخنان شمس برمی آید هنوز در این مرحله مولانا را لایق مصاحبت با خود نمی بیند و از اینکه در بازار با او راه برود امتناع می کند او باید مولانا را از تعلقات تهی کند برخورد اولین شمس با مولانا با درشتی بود ، مولانا کوزه خالی نبود او پر بود و باید ابتدا خالی می شد او مرید داشت  ، شیخ و سر بود ،  پیشرو و راهبر بود ، زاهد بود  ، صاحب خبر بود ، منبر داشت ، سواد داشت ، مدرسه و مجلس درس داشت، بال و پر داشت ، جاه و جلال داشت ، مکنت و مال داشت ، پدری نامور داشت و باید همه این ها را در یک قماری می باخت تا لایق خانه ی شمس می شد و این کار فقط از یک دیوانه عشق بر می آمد .

گفت که تو دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای

رفتم  و دیوانه   شدم   سلسله بندنده شدم

 شمس در این باره می گوید: « این ذوالفنون عالم  در تمام علوم  متبحر است اینها هیچ تعلق ندارد به راه خدا و راه انبیا ، بل پوشاننده است او را ، اول از این ها بیزار می باید شد»در این مرحله شمس مولانا را از همراهی با خودش در کوی و برزن مانع می آید و در این مرحله است که از مولانا می خواهد از تعلقات و اعتبارات خود دست بشوید و مریدان را به حال خود وا گذارد و مستی کند فقیه شهر باید در حلقه سماع درآید و برقصد .

گفت که تو سر مست نه ای  ،رو که از این دست نه ای      

رفتم و سر مست شدم  وز طرب آکنده شدم

       این ها گفتنش آسان است و به کار بستنش دشوار ، یاران مولانا از کارهای او شگفت زده شده اند و خود او نیز در برابر این افسون نیرومند در مانده است شمس از نتیجه این قمار چیزی به او نگفته است و این که مولانا در برابر این باخت حتمی چه چیزی عایدش می شود هیچ اطلاعی ندارد .

گفتم جادوگری ،  سست بخندید وگفت          

سحر اثر کی کند ذکر خدا می رود

هر نفسی بگویی ام عقل تو کو، چه شد ترا          

عقل نماند بنده را در غم امتحان تو

زاهد کشوری بدم ، صاحب منبری بدم             

کرد قضا مرا عاشق و کف زنان تو 

صبر پرید از دلم    عقل گریخت از سرم          

 تا به کجا کشد مرا  مستی بی امان تو

 تمامی تعلقات مولانا یک به یک برچیده می شود حتی شمس از او می خواهد کتاب معارفی را که از پدر خود سلطان العلما به یادگار مانده است کنار بگذارد ، نه آن را  بخواند و نه از روی آن بنویسید تا شایسته ی گفتگو با شمس گردد « آنکس که به صحبت من راه یافت علامتش آن است که صحبت دیگران بر او سرد شود و تلخ شود نه چنان که سرد شود و همچنین صحبت می کند بلکه چنانچه نتواند با ایشان صحبت کردن » کم کم روح مولانا مسخر شمس الحق می گردد وی به تدریج از خوانده ها و دانسته های خود فاصله می گیرد و پخته می شود تا آنکه یکسره در وجود شمس مستغرق می گردد و مولانا به آزادی دست پیدا می کند دست و پای این عقاب گرفتار در قیود تعلقات باز می شود در این مرحله شمس با آتشفشانی روبرو می شود که دهانه  آن پس از سالها باز می گردد شمس در این باره می گوید « مولانا می فرماید تا با تو آشنا شده ام این کتابها در نظرم بی ذوق شده است » ­­­  مولانا در غزلی نتیجه این آزادی را بیان کرده است

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای          

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی         

جمع نیم  شمع نیم  دود پراکنده شدم

گفت که تو سر مست نه ای  رو که از این دست نه ای         

 رفتم و سر مست شدم  وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای     

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم 

گفت که تو شیخ و سری پیش رو و راهبری        

 شیخ نیم پیش نیم  امر ترا بنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی         

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم  

گفت که تو با بال و پری من پرو بالت ندهم      

در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

 به دنبال این تغییرات مولانا تحول عظیمی در جان و روح خود مشاهده می کند آتش عشق در اندرون او شعله می  کشد او این بار خورشیدی می شود عالم تاب چشمه جوشان علم و دریای مواج عشق و معرفت

خم که از دریا در او راهی شود    

پیش او جیحون ها زانو زند

تازیانه بر زدی اسبم بگشت

گتبدی کرد و ز گردون برگذشت

 

      تصویر سوم مولانا در آثار شمس مولانایی است به کمال رسیده ولی این کمال رسیدگی نیز دو مرحله دارد در مرحله اول مولانا ظهور دهنده فیض شمس به دیگران است هنوز ماهی است که نشانی از خورشید دارد

جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو    

گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو

      شمس به او می گوید هنوز تو به نجات خلق نمی اندیشی تو باید به فکر ارشاد دیگران نیز باشی وقتی که می بینی کسی از بام می افتد نباید بی تفاوت باشی شمس  این مرحله را مستی در محبت تعبیر می کند می گوید مولانا را مستی در محبت است ولی هشیاری در محبت نیست و این مستی بی امان است او باید به هشیاری پس از مستی برسد که با آن هشیار ی از کار عالم با خبر باشد در این خلسه و شوریدگی بی امان مولانا دامن از دست داده بود و پروای دیگران در سر او نبود او نظاره گری بود مستغرق در عالم خاص خود این نظاره گری در شان ولی کامل نبود و باید به هشیاری پس از مستی می رسید تا از کار عالم نیز خبر دار می شد و این چنین مولانا از مستی عظیم بیرون می آید در برابر یک تکلیف عظیم قرار می گیرد و آن دست گیری از دیگران است .

        در ظهور دوم مولانا کسی است که اولیا و اصفیا مشتاق   دیدار او هستند  ­­ مرتبت این مولانا چنان عظیم است که شمس خود را از شناخت وی قاصر می بیند : « والله که من در شناخت این مولانا قاصرم در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست و تاویل ، مولانا را بهترک از این دریابید  کسی را آرزوست که اولیا الله را ببیند مولانا را ببیند بی تکلف » در این مرحله است که خود شمس عاشق مولاناست از مصاحبت با او بهره می برد « وصل تو بس عزیز آمد اما حیف که عمر وفا نمی کند ، جهان پر زر باید تا نثار کنم وصل ترا »

مولانا در این معنا و مرتبت است که می گوید :

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم     

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم      یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

 راز این تحول عظیم چه بود ؟ خالی شدن از خود ، پر شدن از حق

 

/ 0 نظر / 111 بازدید