قدیم به شهدای عاشورا به مناسبت اربعین حسینی
می رسید آن شب ز مشرق نامه ی امداد دوست
مرغ جان ها پر کشیده از شراب یاد دوست
آفتاب از مشرق اقبال جانان می دمید
دُرد جام عاشقی گشته روان بر یاد دوست
می شنیدند عرشیان صوت اذان عاشقی
سینه ی مستان طنین افکنده از فریاد دوست
لحظه ی قربان اسماعیل در احرام عشق
آمدند از آسمان ها بر مبارک باد دوست
راز تسبیح ملک بر خاک انسان فاش شد
از می عشق غیوران در خراب آباد دوست
گشته خون عاشقان جاری به معراج فنا
عاشقی معنا گرفت از جوی رکن آباد دوست
در شب تار فنا آب حیاتی یافتند
یاوران آفتاب از مژده ی امداد ِدوست
گشته اند قبول و امشب شادمانی می کنند
آزمون عشق را با نمره ی خرداد ِ دوست
گشته ابراهیم و نوح از دور اول مست ِمست
چون کشیدند جرعه ای از روی آن شمشاد ِ دوست
جان یعقوب نبی بی خود شد از جام نخست
آسمان رنگین نمود از خون آن نوزاد ، دوست
در بیابان بلا مجنون ز خجلت آب شد
جرعه ی هجرت کشیدند عاشقان با یاد دوست
پیک مشتاقان در آنجا عشق و زیبایی بدید
می برد با قلب خونین نامه ارشاد دوست
خامه ی حدادی از وصف جلالش عاجز است
مانده جان عاشقم در تنگه مرصاد دوست
زیبا شود این عالم از ناز نگاه عشق
گشته است ختن صحرا از دولت شاه عشق
مهتاب نگاه تو از طالع جان تابید
غم گوشه گرفت از ما از یمن نگاه عشق
شب بود و گرفتاری آه و تب و بیماری
خورشید فروزان شد از سمت پگاه عشق
عشق ای مه تابانم ای شمع درخشانم
با نور صفای تو جان رفت به راه عشق
این مدح ستایش ها ، شایسته ی جانان نیست
جان و دو جهان بادا ، خاک ره ماه عشق
لیلی طلبیده جان، جان در قدمش افشان
مجنون و گران جانی این نیست گناه عشق
ای ماه درخشان شو بر ما نظری افکن
آشفته شود دنیا از آتش و آه عشق
می سوزم و می سازم از دوری جانان من
گر آه کشی هستی تو نامه سیاه عشق
در خلوت گمنامی این خاک پریشان بود
بر میز صدارت شد از جذبه ی شاه عشق
از ناز نگاه تو جان سدره نشین گشته است
قارون شود این مسکین از مکنت و جاه عشق
از جام غدیر عشق دل باغ جنان گشته است
گشته است ختن صحرا از دولت شاه عشق
سرزمین من
ما اگر از سرزمین تو بودیم
بی شک
نهال ساج کودکانه می کندیم
آنان که بی سببی
شلاق خشم دشمن بی شرم می شوند
اگر از سرزمین تو بودند
قایق گهواره ی ناز ترا
غرق موج آز خود
می گردانیدند
سرزمین من
ما اگر از سرزمین تو بودیم
بی شک
نهال ساج کودکانه می کندیم
آنان که بی سببی
شلاق خشم دشمن بی شرم می شوند
اگر از سرزمین تو بودند
قایق گهواره ی ناز ترا
غرق موج آز خود
می گردانیدند
معلم
دلت گرفته تر از ابر بی قراری که
زده است خیمه ی انده به لاله زاری که
هنوز می چکد از جام دیده ات مستی
در آرزوی نگاهت منم خماری که
ز خارهای خزان جان پاکت آزردیم
ولی تو بودی همان ابر نوبهاری که
ز بوی نافه ی مهرت ختن شود دلها
ز عشق شعله ورت گشته دل شراری که
تو آفتاب بلندی به آسمان یقین
به جستجوی تو ام من همان غباری که
غبار غم ز دل عاشقان فروشستی
ز غمزه های نگاهت چو جویباری که
درون واژه نگنجد ترنم دل محزون
به کوچه باغ محبت تو شهسواری که
به بوستان فصیلت به باغ دانایی
کشیده دست محبت همان بهاری که
معلم است صفای دلی که محزون است
معلم است به قلبم بنفشه زاری که
معلم
در نگاه من بهارانی هنوز
پاک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو
خنده ی صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت خاطره
باد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من
برف پاک کوهسارانی هنوز
در طلوع روشن صبح بهار
عطر پاک کوهسارانی هنوز
کشتزار آرزو های مرا مهر
تابانی بهارانی هنوز
نقد ساختاری یک غزل از حافظ
{حافظ شیرازی}
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
ساع وعظ کجا و نغمه ی رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
متنی که پیش روست، متن شاعرانه ای است که سرشار از تقابل هاست. تقابل اصلی در متن، تقابل عاشق حقیقی و زاهد ریایی است که بیشتر تقابل های موجود در متن در خدمت این تقابل اصلی اند.
لوی اشتراوس در مقام انسان شناسی ساختارگرا ، تخالف های دوتایی بنیادی را در بسیاری از اندیشه های بدوی کشف کرده بود؛ به عنوان مثال بلند و پست، روشن و تاریک و ...
در این شعر نیز صف آرایی عجیبی از این تقابل ها می بینیم:
صدای شاعر "منی " ست عاشق پیشه در تقابل با "تویی" که زهد ریایی را برگزیده ای :
" چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا و نغمه ی رباب کجا ".
کلماتی که در این جدول تقابل ها در ردیف " عاشق رند" قرار می گیرند، عبارتند از: "زاهد مصلحت اندیش " که در تقابل با "رند " است. که در خدمت تقابل اصلی یعنی تقابل عشق و زهد ریایی قرارمی گیرد.
"خرابی " که از آن ِ"عشق" است و"صلاح کار " از آن ِ ریاکار: صلاح کار کجا و من خراب کجا
"دیدن روی دوست " در تقابل با "ندیدن "، که نتیجه ی عاشقی ِ بی چشم داشت است و "عدم وصال" عاقبت زندگی ریاکارانه برگزیدن:
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
شمع آفتاب که در تقابل با چراغ مرده قرار گرفته است . چراغ مرده دل زاهد ریایی است که نور حق در آن نمی تابد .
"دوست " در تقابل با "دشمنان "، دوست معشوق واقعی است که دل دشمنان که زاهدان ریایی هستند از دیدن آن محروم هستند .
"قرار و خواب "یا "آسایش " در تقابل با "عاشق" است که عاشق نمی تواند صبور باشد زاهد ریاکار در برابر اعمال خرد خود طمع دارد که پاداش بزرگی دریافت کند پس بعد از عبادتی اندک آسوده خاطر منتظر دریافت مزد است هدف عاشق واقعی رسیدن به محبوب است و چون رسیدن واقعی در ایت دنیا امکان پذیر نیست و وصال در این دنیا اندک مدت است و مقرون به فراق و دردناک به این دلیل عاشق حقیقی در دنیا آرامش ندارد .
"دیر مغان " در تقابل با "صومعه"، که "شراب ناب " از آن ِ عاشق است و " خرقه سالوس " از آن ِ زاهد ریاکار:
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
" صومعه " در تقابل با "دیر مغان " است. در دیر مغان آتش است و شراب آتش رمزی از سوختن و شرای رمزی از آزادی دینی و سیاسی و مستی است از آنجا که "می" در محور جانشینی ، استعاره از عشق است در محور جانشینی،"می"به جای "عشق" نشسته است، پس عاشق "دیر مغان " را به جای "صومعه" بر می گزیند تا از خود پرستیدن رهایی یابد. که ویژگی مهم عشق رهایی از خود است و جایی در وجود برای دیگری در نظر گرفتن است. عاشق؛ ابدیت فعال است و زاهد؛ منفعل تاریخ ِ مصرف دار است.
"سیب زنخدان" در تقابل با " چاه " است. سیب زنخدان نماد از زیبایی است گاهی زیبایی های معشوق راهزن عاشق است و عاشق را از سیر طرق باز می دارد
آن خیالاتی که دام اولیا است
عکس مه رویان بستان خداست
عاشق باید بدین زیبایی ها دل نبندد و جز به وصال با محبوب راضی نباشد
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزی است روزش دیر شد
چنان که ذکر شد ، تقابل اصلی در این شعر ، تقابل میان عشق ِ بی ریا و زهد ریایی است ، که این مفهوم از دل تقابل و تنش، با هماهنگی زیبایی گره خورده است. هماهنگی میان عشق و عناصرش که در تقابل با نیروی بازدارنده ی گفتمان غالب است.
این تقابل حتی در وزن شعر نیز به چشم می خورد. وزن شعر از دو رکن" ت َ تن ت َ تن"و " ت َ ت َ تن تن" به تناوب تشکیل شده است که خود مفهوم تقابل میان دو مفهوم اصلی در شعر را در فضای موسیقیایی تاکید می کند.
و اما اتحاد"دال" و"مدلول" را تولد نشانه در متن نامیده اند و معناآفرینی، برقراری رابطه بین نشانه هاست.
تاکید بر عاشقی حقیقی گزیدن، نشانه ای است در متن که از اتحاد دال هایی چون :"دیر مغان "،"شراب ناب "،"خراب "، "نغمه ی رباب "،"خواب و صبوری نداشتن " ، " شمع آفتاب " و ... با مدلول هایی چون: " در راه عشق صبوری نداشتن" ، " یاد خوشش باد روزگار وصال " ، "جاذبه ی راه و روش عاشقی" ، " آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا " ، گره می خورد.
متن با کنار هم نشاندن این نشانه ها بر" شیوه ی عاشقی برگزیدن " تاکید می ورزد.
کارکرد نشانه ها در متن همه تقبیح زهد عوام فریبانه و تشویق عشق ورزیدن رندانه است."دیر مغان "، "شراب ناب "، "کرشمه " در محور هم نشینی، مجاز از شراب نابی است که این شراب نادر در محور جانشینی، استعاره ازعشق است.عشقی که در تقابل اصلی با گفتمان غالب و مسلط جامعه است و مهم ترین نشانه ای است که در متن از اتحاد دال ها و مدلول ها حاصل شده است.
اما وزن شعر که ریتمیک و از ارکان متناوب تشکیل شده است بر فضای غنایی اثر تاثیر دلنشینی نهاده است.
از نظر ساختاری قافیه که در آن اختلاف معنا بر پایه ی همسانی آوایی، شکل گرفته است، بسیار هوشمندانه به کار گرفته شده است. قافیه مصدر فعل است که وجه امری در ان مستتر است.
چنان که گفته آمد ساختار اصلی در این متن بر اساس تقابل میان عشق ناب و بی ریای انسانی با نفاق و ریای زهد فروشانه است که در واقع الگوی تکرارشونده در متن است.
شد آشکار نو گل ِ آن وادی شهود
از شوق یار دیده ی مستش بسان رود
احرام یار بسته و قربان نموده جان
«هل من معین» او دل احرار می ربود
آن ماه بدر منتظر نامه ی وصال
از بوی یار مستی عشاق می فزود
شوق وصال شعله زد از قلب شیر خوار
دل های پاک غمزه ی آن یار می ربود
یک نوگلی پَر زده تا وادی فنا
در مرگِ تلخ قصه ی دلدار می سرود
طومار عشق می رود امروز آسمان
قبول ِ یار آرزوی آن فرشته بود
بستان عرش روشن از آن ماه پاره بود
او مرغ عرش بود و از این خاکدان نبود
شمشیر غدر صورت احساس می شکافت
از هجر دوست جان جهان گشته پر ز دود
میدان عشق رنگ شد از خون عاشقان
از باغ عشق داس ستم غنچه می درود
شد روزگار بعد تو زندان اتقیا
از آه ماه صورت شب می شود کبود